دوشنبه , آبان ۱ ۱۳۹۶
سرخط خبرها
خانه / روانشناسی / گوناگون / درمان ذهن بیمار
درمان ذهن بیمار

درمان ذهن بیمار

ذهن بیمار

شما تنها پوست، گوشت و استخوان نیستید! شما یک مغز هستید و بعد یک ذهن! درون ذهن شما، یک حافظه وجود دارد. به غیر از خاطرات روان‌شناختی، درون این ذهن، افکار، عقاید و باورهای شخصی نیز وجود دارد؛ احساسات، عواطف و هیجاناتی که منجربه دسته‌ای از رفتارهای فردی شما می‌شود. در واقع رفتارها و احساسات شما، آینه‌ی ذهنیات شماست. وقتی شما کاری انجام می‌دهید، در واقع درحال به نمایش گذاشتن ذهن خود هستید. اگر رفتار متعصبانه و عقب مانده‌ای دارید، در واقع اعتراف می‌کنید که: «من ذهنی متعصب و عقب‌مانده دارم!» شما به عنوان یک انسان، در درجه اول یک روح هستید؛ یک مغز و یک ذهن. سرنوشت و هستی شما با محوریت ذهنتان به جلو یا عقب می‌رود. هم اکنون در ذهن شما چه می‌گذرد؟ آیا تاکنون به صورت دقیق، به وارسی علمی ذهن خود پرداخته‌اید؟ این ذهن شرطی تا چه حد برای شما دردسر درست کرده و می‌کند؟ تنها وقتی ذهن شرطی شما تجزیه و تحلیل شود، می‌توانید عمق عقب‌ماندگی ذهن خود را بفهمید. این مقاله نوعی ذهن شناسی و یا ذهن درمانی است.

وقتی ذهنیت را زیر ذره‌بین می‌گذارید، تازه متوجه می‌شوید که چه ضربه‌هایی از ذهن خود خورده‌اید؛ همان ذهنی که نقش یک دوست را برای شما بازی می‌کرده‌است. در واقع اکنون که بزرگ شده‌اید، تازه می‌فهمید تا زمانی که این ذهن را با خود حمل می‌کنید، نیازی به دشمن ندارید! خودش کار ده‌ها دشمن خانگی را برای شما انجام می‌دهد.

در روزگار کودکی، این ذهن دوست شما بوده و ابزاری به نام تخیل داشته است. شما به وسیله این ابزار، در رؤیای خود به سفرهای تخیلی می‌رفتید و لذت می‌بردید، اما اکنون همان ذهن، فضای ناامیدی را برای شما ترسیم می‌کند. ذهن، هر روز روحیات و عواطف شما را داغدار می‌کند و شما منفعل، در مقابل این ذهن روان‌پریش ایستاده‌اید و اقدام مؤثری در برابر آن انجام نمی‌دهید. این ذهن هر روز دایره خود را گسترش می‌دهد و شما متوجه نیستید که اگر این ذهن روان‌پریش را به خدمت بگیرید، دیگر روی آرامش خیال را به خود نخواهید دید. شما سال‌ها به او دل و امید بسته بودید، اما زهی خیال باطل! این ذهن به یک غده‌ی سرطانی تبدیل شده است که شما را به عدم آرامش می‌کشاند. ذهنی که نتواند هر روز و هر لحظه شما را خوشحال کند، هیچ فایده‌ای ندارد؛ ذهنی که هر روز شما را بیشتر افسرده و مضطرب می‌کند. اگر چنین ذهنی درمان نشود، شما را به جایی می‌رساند که هرچه می‌خواهید دارید، اما آرامش ندارید. آن وقت است که به دنبال کسی می‌گردید که با حرف‌هایش شما را آرام کند، اما با کمی جستجو درمی‌یابید که ذهن بیمار شما، روح و روان‌تان را تصاحب کرده است. او احساس تملک می‌کند؛ تصور می‌کند که باید احساسات شما را هدایت کند و گمان می‌کند که هر حرفی می‌زند، شما باید اجابت کنید و کسی نیست که به او بگوید: «دیگر کافیست!»

هر روز جلو و جلوتر می‌آید و می‌خواهد در نقش یک ناجی تمام مسائل را حل کند؛ در حالی که خود، بیمار است! ذهن بیمار، هر روز یک دردسر تازه درست می‌کند، تا زمانی که شما از دست آن کلافه شوید و بفهمید که نیاز به درمان دارد. شما ابتدا به سراغ دارو می‌روید، اما خیلی زود متوجه می‌شوید که افاقه نمی‌کند، زیرا ذهن شما، مریض‌تر از این حرفهاست!

انسان ذهن است و در هر چهاردیواری، اتفاقات زیادی می‌افتد! ذهن در دوران کودکی یار، مددکار و دوست انسان بود. ذهن از ابزارهای خود (تخیل و تصور)، بهره‌ها می‌بُرد و سراسر لذت و خوشی بود. تصور انسان در دوره کودکی، قدرت پرواز در فیزیک و متافیزیک را داشت؛ اگرچه قدرت عملی کردن آن را نداشت.

ذهن گیسو پریشان می‌کرد و شکوفه گل سرخ، در ذهنش خط می‌کشید. هر شب وقت خواب، بی‌قضاوت می‌خوابید؛ به امید اینکه فردا دوباره به اوج و سقف آسمان نگاه و کلام خودش برود. وقتی به خواب می‌رفت، خواب خاتون و گلابتون و شیرینی و عود و اسفند و دعای خیر آن‌ها را می‌دید. تصور هرجا رخت پهن می‌کرد و می‌خوابید، ذهن کودک شما بود و پل دنیا، احساسات و خاطرات شما بود. وقتی از آن‌ها عبور می‌کرد، آینه‌ها در ذهنش ظهور می‌کردند. لطافت و ظرافت و موسیقی قناری بود که در ذهن پخش می‌شد. زندگی در ذهن، پر از لبخندهای مونالیزایی بود! ذهن صبح‌ها که از خواب برمی‌خاست، زیبایی بود و لبخند زندگی. این ذهن، خشکسالی نداشت، زلزله را نمی‌فهمید و استرس فقط زمانی بود که پروانه‌ای از دستان او فرار می‌کرد.

ذهن ذاتاً شاعر بود و آوازه خان! عشق بود که می‌خواست در ذهن جوانه بزند و درگیر هیچ قضاوتی نبود. ذهن بندبند بود. تا بیکران‌ها وسعت داشت در امید و اگر هم اشکی می‌ریخت، از سر شوق بود. ذهن قالب نداشت؛ خط منحنی هر کلامی را می‌گرفت و می‌رفت و وقتی به مساحتی و محیطی می‌رسید، کمی آنجا می‌ماند و باز دوباره راه کج می‌کرد. ذهن تابع قانون متعصبی نبود. خودش را به سقف ذوق آویزان می‌کرد و بازی گرگم به هوا به راه می‌انداخت! آن روزها ذهن، دوست صمیم کودک درون ما بود. ذهن حوضچه‌ای بود که در آن ماهی‌های رنگارنگ شنا می‌کردند. اضطرابی نبود؛ افسردگی نبود. آیین‌نامه فلسفی او، زندگی در اکنون بود؛ زندگی با کودک درون. شما در لحظات گم می‌شدید و تحول بود که نو به نو شکل می‌گرفت. ذهن روی شانه‌های لحظه می‌چرخید.

دکتر علی شمیسا

منبع: مجله راز

انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

*